آسمان رنگین است

باز من شوق نوشتن دارم  .... باز من جرات خواندن دارم..... از بابت هر آنکه تورا می خواند..... باز من نرگسی به دامن دارم...























زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

به پاهایت که می نگرم،برفی ست...

به دستهایم که در بر توست،نگاه می کنم،برفی ست...

دقایق روزهای دوست داشتنی،بزرگند...

به وسعت لبخند تو تا امتداد جاده های ناتمام خواب...

روزها چه کوتاهند و شبها چه وقتگیر...

سرم بر شانه ات،می نگرم ارتفاع کوه سپید را...

سرنوشت چه بازی می دهد مارا...

4 سال پیش،من و توخواب دیدیم که برف آمده است...

نگاشته شده در دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388ساعت 1:05 PM توسط ستاره ها (10)|

خوب است که تو پری از نگفته ها...

اما من...

از گفته ها خالیم...

میان جامدادی خسته سالهای کودکی

ماژیک زرد هنوز خورشید را می شناسد...

و مداد قرمز خون را نقاشی می کند و میان آبی ماهی می نشاند...

ماژیک آبیم هنوز دریا می کشد...

و سبزم جنگل...

هنوز جوهر دارند...

انگار نه انگار که زمان جوهر ایام را می خشکاند...

نگاشته شده در یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388ساعت 2:16 PM توسط ستاره ها (14)|

دنیا اینقدر کوچیکه...اینقدر کوچیک ...

که حتی نمی دونی یه دوستی که 2 ساله نوشته هاشو می خونی و دوس داری...

و چند ماهه که نگرانشی...

1 ساله همین جاست...کنار تو....

و تو هر روز زیر یه سقف باهاش نفس می کشی،می خندی و می نویسی...

باهاش از یه پنجره به شهر نگاه می کنی...

تجربه اولین برف، بینتون مشترک بوده...

...

هیجان نوشت:خیلی حرف واسه گفتن دارم...اما یادم نمی آد...


نگاشته شده در چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388ساعت 10:12 AM توسط |

و من چقدر برف و باریدنش را دوست می دارم،درست وقتی که دستانت مبهوت آغوش گرم دستان من باشد...


پینوشت:باریدن اولین برف تهران مبارک...

نگاشته شده در سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388ساعت 2:54 PM توسط |

من می خوابم تا تو.

تا همهء شب.

تا سلولهای گرمت را با نفسهایم خلاصه کنم...

فاصله من تا تو دقیقه نیست...ثانیه های بی تابی ست که با هرم نفسی بخار می شود.

تو باز گشته ای...از فراسوی آبهای افق...

با چمدان نیلی خیال انگیز  صبح...

با دستهایی فراخ  که در بند بند ش انگشتانش  شعری  ست نوشیدنی ...

و من باز از تو به تو می رسم... و از تو برای تو می نویسم...


نگاشته شده در یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388ساعت 09:58 AM توسط ستاره ها (23)|

کجا می روی؟

که من تازه از تو سیراب شده ام...

بازآ..از همان پنجره ای که گریخته ای...

ای نسیم صبح زده سحری!!


پینوشت:این پست همینطور یه هویی،امروز صبح،پشت کیبورد متولد شد...

نگاشته شده در سه شنبه 22 دی ماه سال 1388ساعت 09:21 AM توسط |

این اشک، بی قراری برای توست؟

یا چکیده اندوه پرتغالی روزهای آفتابی بی تو؟

می دانستی ک یک زن همیشه بی قرار است؟

بی قراری های من مانند امتداد شب کوچه های شعر "مشیری" پایان ندارد!

شمارش روزی به پایان می رسد...

می دانم...

نگاشته شده در شنبه 19 دی ماه سال 1388ساعت 1:00 PM توسط ستاره ها (25)|

این روزها چه سخت شده است شمارش معکوس بهار بازگشت تو پدر...

باز هم می شمرم...

۱۰

۹

۸

۷

۶

۵

.....

نگاشته شده در چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388ساعت 10:44 AM توسط |

به نام تو می خوانم...به نام تمام کوههای بلند و شریف...به نام روزهای آفتابی و گرم...

به نام مرغان دورپرواز هوا... به نام سرو...به نام کاج همیشه سبز...به نام نعمت روزهای بارانی...به نام شانه هایت...

به نام دستهایت...به نام تو...به نام پدر...

نگاشته شده در شنبه 12 دی ماه سال 1388ساعت 2:56 PM توسط ستاره ها (18)|

بیدار شو...

هوشیار شو...

می دانی که برادرانت را کشته اند دیروز؟

همان برادرانی که روزی در عزای تو گریستند و خود خاموش شدند...

دیگر خواب جایز نیست..

این روزها خواب را هم حرام کرده اند...

یزید رو سفید است...خولی هم خون می گرید...

نخواب...

خواب خوب نیست...

ندا!! بیدار شو...

می دانی چه می خواهم؟

....

در دور دستها ،

در رویای دم صبح،

بر نوک بالاترین ابر بی خواب زمستانی،

بر سرشاخه ناله زنجره ها...

عاشورایی بی مرگ می خواهم من...  

نگاشته شده در دوشنبه 7 دی ماه سال 1388ساعت 10:30 AM توسط |

1 سال از به خواب رفتن تو گذشت...

1 سال از مرگ ریه های تو گذشت...

1 سال از اینکه یلدای طولانی تو به صبح رهایی رسید، گذشت...

و من حیرانم که چه زود می گذرد این ثانیه های سنگین داغ رفتن تو ...

                                            

نگاشته شده در سه شنبه 1 دی ماه سال 1388ساعت 09:31 AM توسط ستاره ها (14)|

این بار هم درختی پیر و پر بار را با تبر از ریشه بیرون کشیدند...

آنان نمی دانند که درخت هرگز بی ریشه نمی شود...ازخاک باز هم جوانه می زند...

تبر به دستان بدانند که درخت هرگز نمی میرد...

نگاشته شده در یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388ساعت 11:27 AM توسط |

خیس خیسم...

من اینجا...

زیر رگبار بوسه هایت...

چون درختی خواب در طوفان آخرین قطره های اشک رفتن پاییز...

                                                    

نگاشته شده در سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388ساعت 09:35 AM توسط |

می دانم که خواهی آمد...

از پشت سرزمین کودکی پر برف...

از پشت روزهای یاس سپید...

از عمق بلندی شبهای یلدا...

می دانم که خواهی نشست...

در پشت آیینه چشمانم...

در کنار خواب کودکیهایم...

در آغوش عسل آفتاب کمرنگ زمستانی..

در میان حلقه های سرکش مویم...

تو رام کننده ای...

رام می کنی حلقه های بازیگوش گیسویم را 


نگاشته شده در شنبه 21 آذر ماه سال 1388ساعت 12:20 PM توسط ستاره ها (26)|

چه زیباست وقتی لحظه هم آغوشی رنگها را در امتداد مه جاده های سرخ و زرد قاب می گیری...

و چه ماندنی تر است وقتی که خروسی در همبستگی خواب جاده های سرسبز 2000 تنها موجود زنده آلبوم خاطره های یک تصویر می شود....

تصویری از جنس تو...و از جنس منی که در پشت دوربین اینچنین به رقص پاییز می خندیم...

نگاشته شده در پنجشنبه 12 آذر ماه سال 1388ساعت 09:38 AM توسط ستاره ها (17)|

سرماخوردگی،

یعنی گرفتن مرخصی از زندگی و از سر کار

نوش جان هر آدم گرفتار

.....

یعنی صبحانه را در تخت میل کردن

روزها را همینطور سهل ،طی کردن

سرماخوردگی،

یعنی تخم مرغ و آب گردن

یعنی خواب و ریلکسیشن تن

سرماخوردگی اند بی خیالی ست

زدن بر طبل خواب وبی عاری ست


پس نوشت:ایول به خودم!

نگاشته شده در چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1388ساعت 3:46 PM توسط |

تو هیچ کس نیستی...هیچ کس...چون تو خود خود منی...

نگاشته شده در دوشنبه 9 آذر ماه سال 1388ساعت 1:59 PM توسط |

و اینک منم...

زنی ایستاده در هجوم بادهای سرد...

در سیطره یخ باغ گل سرخ...

در بی انتهای تکلٌفهای بی تکلیف...

در ترس بی اندازه کبوترهای زار

در کابوس زرد چنارهای مست

در آستان تو...

بر شانه هایت..

که تا برهنه ترین پگاه برایم شاهانه ترین لالایی را زمزمه کنی...

                                                   

نگاشته شده در یکشنبه 1 آذر ماه سال 1388ساعت 09:35 AM توسط ستاره ها (20)|

و من تورا قاب می گیرم در آستانه فصل سرد...

با تمام حجم قلب داشته و نداشته ام...

ای پنبه زن...

پنبه بزن...

10 تا رو 100 دونه بزن...

بزن ،بزن....ای پنبه زن...

که دستهای تو انعکاس پینه مرگ شباب است در رگهای زمان ...

        

نگاشته شده در دوشنبه 25 آبان ماه سال 1388ساعت 09:22 AM توسط ستاره ها (14)|

یکی بود که حالا دیگر نیست...

تیکر بالای صفحه وبلاگ او هنوز می شمارد...بی خیال و بی تکلف...

غافل از شمردن لحظه های مرگ تا روز رستاخیز...

نوزادش 19 روز دیگر به دنیا می آمد...

اما...

چه زود مرگ شیارهای عمیق زندگی را پر می کند و چه زود شوق زندگی را خاموش...

مرگ همین نزدیکی ها روی میز چوب گردو رژه می رود و گاهی برای خودش از سرنوشت ما سٌر می خورد...

شاید دیگر مجال بوییدن ماه را نداشته باشیم...شاید دیگر هجوم خورشیدوار صبح نقاب را از چهره برنکشد...

شاید دیگر مجال چشیدن عطر نان تازه و انار را نداشته باشیم...

شاید فردا که در خواب ناز غوطه می خوری ،پنجره های صبح بسته شوند...

هدی جان...ای فرشته شوق زندگی...دیدار به قیامت...

"آسوده بخواب که فرشتگان بدن معطر تو ،نوزاد و همسرت را محافظت خواهند کرد."

نگاشته شده در پنجشنبه 14 آبان ماه سال 1388ساعت 09:13 AM توسط |


Design By : Night Skin