در پشت چشمان بسته ام ، تیک تاک عمر ثانیه ها محو می شوند و من به سوی پرچین فردایم که از خط افق قد کشیده است ، انگشت سبز خود را هاله خورشید می کنم.
. با خواب تو زیسته ام ، به لبخندت رسیده ام و تا آشناهای دور تنت شتافته ام.
خوش نقشترین زمزمه زاده شدنم با تو بود و...
من به اعتبار عشقت ، خواب آلود و گنگ از طعم گس تابستان ، به استقبال پاییز بزرگسالیم می روم.
شب آویز را تو سکوت می آموزی .و بر پیکره تاریک من ، تو جامه روشن برف را می پوشانی..من می خواهم که به شاخه های سپیدت بیاویزم و باد مرا تا اوج گرمای تو در شبهای طولانی و سرد ببرد. و از من سوزانترین شمع را بسازد. شمعی بر لذیذترین و ماندنی ترین کیک جهان.

زمان مرا از نو زاییده است.من می آغازم نوترین و پیوسته ترین فصل زندگیم را .
... با تو...





