آسمان رنگین است

باز من شوق نوشتن دارم  .... باز من جرات خواندن دارم..... از بابت هر آنکه تورا می خواند..... باز من نرگسی به دامن دارم...



آموزش نفوذ در دلها آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دقایق سُر می خورند در گرداب زمان... 

نفسم می گیرد در سقف دهان... 

ایرانم...در آن روزهای تفته، پاره هایت را با سرانگشتان دود گرفته و متورم جمع کردم... 

بو برده ام که درختانت را به دار آویخته اند...آخر دیشب صدای ناله زنجره ها تا صبح به گوشم نیاویخت ...

... 

نوشته شده در شنبه 6 تیر ماه سال 1388ساعت 1:11 PM توسط |

قبلترها قمری ها و کفترای پاپری و دم چتری قفسی، با درد بی کسی،با همان آب و دونه پوسیده دل خوش بودن... 

فکر می کردن که دنیا همین یه وجب قفسه و همین یه مشت ارزن و آب لجن...صاحبشون که یه روز در میون پرشون می داد تو آبی آسمون،ذوق می کردن و تا می تونستن نفس می کشیدن...باز فکر می کردن اون یه تیکه ابری که تو آسمونه تختخواب آرامش همه دنیاست و هر کی پر می کشه تو آسمون می ره روی اون تیکه ابر می شینه... 

وقتی صاحبشون که یه روز سرد زمستونی از پشت بوم افتاد و مُرد...بی کستر شدن...حالا دیگه کسی نبود جمشون کنه و پرشون بده...همون یه ذره آب و دون لجنی هم که می خوردن قطع شده بود. 

پاپریها برای پیدا کردن آب و دونه، زدن به دل شهر سیاه و دود آلود...یه کم ازون تکه ابر اونورتر...دونه کم بود و به سختی پیدا می شد... 

یه روز از راه دور ،پاپری سفید با بال خونین از راه رسید...انگاری اشتباهی برای دونه های تازه تر و آب تمیزتر که حقش بود به لونه کلاغ زده بود... 

حالا دیگه هر روز صبح یه دسته کلاغ به آشیونه کفترا حمله می کردن...حالا دیگه هر روز یکی از دم چتریها و پاپریهای سیاه و سفید و خاکستری کم می شد... 

حالا همه شون تو وحشت و گرسنگی به انتظار روزهای بدتر و حمله ها و کلاغهای بیشتردست و پا می زنن..

این روزا هر روز صبح کفترا برای دعا به درگاه خدا با خون وضو می سازند... 

این روزا...

این لحظه ها... 

                                                  

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر ماه سال 1388ساعت 09:56 AM توسط تا ستاره(23)|

 انگار به یک باره مشت می شوم...  

در گنبد زردش گریستم... به حال تمام سوختگان این نسل ... به حال خونهایی که من خواب بودم و ریخت... به یاد گلوهایی که من ندیدم و سرخ شد..

یک صدا ریه هایم را در تنه سبز می شویم و ا... اکبر می گویم...  

می دانم ...این روزها حال من و تو خوب نیست...می خوانم... 

           

نوشته شده در شنبه 30 خرداد ماه سال 1388ساعت 4:22 PM توسط |

بوی خون می آید...خون تازه و دلمه شده...لبهای تشنه در جستجوی قطره ای باران می میرند... و آخرین بارقه های خورشید در شب بی مهتاب طوفانی ریز ریز می شود...

من می خوابم... به امید آنکه این روزها کابوسی بیش نبوده باشد...می خوابم تا خواب ببینم سبز بودن را... در خواب هم خون گریه می کنم... 

چون خواب چکاوک می بینم...خواب چکاوکی شکسته بال که با سنگ به رگبارش بسته اند...می خوابم... 

فقط خواب خوب است....

نوشته شده در شنبه 23 خرداد ماه سال 1388ساعت 10:57 AM توسط تا ستاره(20)|

این روزها  به دور از هیاهوی سفیدگرا ها و سبزنشین ها ، در کوچه باغ خاطره  پرسه می زنم...

سخت می نویسم دیگر...انگار نوشتن من هم داغ شده است و زیر سایه زمان ذوب می شود...

دستهایم مرطوب و زبانم  گس می شود... چرخ می خورم ...چرخ... آن پایین عده ای خود را گم کرده اند و دهانهایشان در  غریو های بی مایه تکه تکه می شود...

نمی دانم چه خواهد شد؟رنگ آبی می زنم بر بالاپوش سبکم... که نشانگر هیچ  است و هیچ کس مرا به خاطر رنگم  ریشخند نخواهد کرد...

گوشه ای از آسمان ابری ست و آن بالاتر جای یک ابر خالی ست... من از آسمان کم شده ام.. 

.

نوشته شده در شنبه 16 خرداد ماه سال 1388ساعت 12:38 PM توسط تا ستاره(18)|

امروز وبلاگ من 1 ساله می شه.نمی دونم کی به این موضوع پی بردم اما نوشتن توی اینجا هم آرومم می کنه و هم مغزم رو باز نگه می داره.تو این وبلاگ  با خیلی ها  آشنا شدم و با اینکه دنیای مجازی بود ، حس کردم به تک تکشون چقدر نزدیکم و کلی دوستای خوب مجازی پیدا کردم.

اولین خواننده های این وبلاگ  دوست عزیزم  روزهای من بود. همیشه نظر می زاره این هوااااااااا! بعدیها یکیش شاذه قصه گو بود و ماتیلدا که مالک آسمونه! فک کنم پرنیان و رونالی(مامانی) وپیرهن پری (که هر 4 ماه یه بار وبلاگشو می ترکونه و از صحنه بلاگ اسکای محو می شه)همزمان با من شورو به وبلاگ نویسی کردن.سحر بانو هم که زودی عروس شد و رف خونه بخت.دُرُس یادم نمی آد اما فک کنم یه خواننده آقای اعصاب زن داشتم که عمرن الان اینجا لینکشو بزارم!!!! این آقا خیلی خودشو عقل کل فرض می کرد...بگذریم...

آقای تهرانی با همسایه هاو خاطرات سرد و گرمشون همیشه نقدم می کردن و بیشتر بهم انگیزه نوشتن دادن.شیده عزیز بی وبلاگی که همیشه منو می فهمه.آخ آخ یادم رف اون بالا بگمش(الانه فُشم می ده!).ایدی خانوم با اون نظرات فیلسوفانه ش که وقتی می خونمشون حس می کنم چقد یه نفر می تونه به حسای من نزدیک باشه و درکشون کنه. فقط می تونم در استواری و استقامت یه نفرو مثال بزنم که اونم بلوطه. نازلی عزیزم هم که تو داستانک نویسی حرف نداره..

چی بگم ازین آقای سوسپانسیبل با این پستای آب دار و طنزشون که تا 2 روز به پست میزرا طاهرخان بوکوفسکی  می خندیدم.خیلی وقتا مث پروانه به پروانه وار سر زدم اما مث اینکه تازگیا از نوشتن دس کشیده.کارمند خانوم و آقای اینموریسک هم 2 هفته یه بار..؟؟ دُرُس گفتم ؟شایدم سالی یه بار آپ می کنن. و آدم دق مرگ می شه  و هردفه می ره وبلاگشون خاموش برمی گرده.اواسط وبلاگنویسی به یه وبلاگ غمگین برخورد کردم  به نام گفتی دوستت دارم... نوشته هاشو خیلی دوس دارم و همیشه می خونمش و امیدوارم دیگه هیچ وقت غم رو به دلش راه نده.بعدش دوست دیگرم به نام چالش وارد عرصه وبلاگ نویسی شد و با اینکه اوایل با شور و شوق می نوش اما الان فک کنم یه کم  بی حوصله شده.عمولی خان عزیز که با افاضات و فرموده هاشون کلی اینجانب رو مستفیض می کنن بد! دزیره عزیز که یه مدتیه کامنتدونیو بسته و به نظرم کار خوبی کرده چون افراد فضول و بدخواه دورو برش زیاد بودن...این من آزادم جان هم که سالی به ۱۲ ماه به من سر می زنه، قلم شیوایی داره و دوس دارم نوشته هاشو.

بی تعارف نوع نوشتن خیلیها رو مث مسیح(برهنه در باد)که کیفور کرد منو با اون ۳ گانه ای که نوشت ،آقای دیزگاه(که با پست عنکبوت پیر منو گریوندند) تیتا(مثل آب برای شکلات)(که متاسفانه وبلاگش رو حذف کرد)،دلتنگیها، نیمی از صورتم را ببوس،  بن بست، آلاچیق سپید مهربون، یک وجب تنهایی سیمای عزیز، راهب تبتی و سنجاقک ، 

وقتی چشمانت را می بندی نگاهم تنها می ماند (لیلا)، نوشته های آقای روشن و به خصوص تک بیتیهای سالهای صبوری ستایش می کنم.

سال نوشت:نمی دونم این وبلاگ خواننده های سایلنت هم داره یانه. اما اگه کسانی هستن که دوست(و نه دشمن) سایلنت منن ، با افتخار می گم قدمشون روی چشمم و نگاه همه شونو برای اینکه گاه و بیگاه خط خطیهای منو می خونن ، دوس دارم و به قلبم می سپرم...و امیدوارم با وجود عزیزانم این آسمون همیشه رنگین باقی بمونه!

با اجازه به وبلاگ همگی لینک دادم... 

اینم دس پخت خودم به مناسبت ۱ سالگی:

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1388ساعت 09:23 AM توسط تا ستاره(26)|

سرم بر سینه ات... ناخودآگاه می هراسم از صدای تپش قلب.. 

می دانستی که من جرات ایستادن ندارم هرگز...؟

نوشته شده در شنبه 2 خرداد ماه سال 1388ساعت 3:10 PM توسط |

ایستاده ای... رو به فرداترین نقطه خاک... 

می شوید صبح، چشم پر خواب تو را...من آرمیده بر گودترین گوشه عمر...  

زنجره شوید تن خود را در بال ابر سیاه ...پنجره می پاشد عطر نفسش را به خنکای دیوار اتاق...  

میخندی خود به خود از پس پیچک خاطره ها..  

خیز برمی داری که کوتاه کنی فاصله را... 

نمی دانی که تو خواهی و نخواهی می بری تا اوج ،تن حوصله را... 

شاید این بار عینک بزنی وسعت خمیازه کوچه را...

حال دانی...که من گرم تنم؟ دانی که من عشق دورها را آبستنم؟ 

نه! ندانی که من داغ است تنم... به من دست نزن... که من خود تابستان است تنم...

 

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت 1:27 PM توسط تا ستاره(21)|

من روزی را خواهم که به سایه ام نزدیکترین بودم...  

این روزها از صدای سایه باران هم می ترسم...

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت 10:40 AM توسط |

   

                می دانی که قهرت رویای نیمه شبهای بهاری را به ابتذال می کشاند؟ 

قهر که می کنی موسیقی قلب تنها می مانند و برگهای دستانم در انتظار آغوشت ،نروییده ،می خشکند... 

می دانی اگر نگاه غریبه شود،من تا به آخر نیستم؟می دانی که کفشهای انتظار چقدر تنگ است؟تاول زده است پاهایم در حضور شبهای صبوری...  

پژواک قهر تو خاموشیدن آفتاب است و انجماد ستاره های بی نشان... 

من قهر نمی خواهم.. من گل واژه آشتی چشمان همیشه پررنگ و سیاهت را می طلبم... 

ترکهای سقف را می شمارم تا وصلیدن تو... دیوار اتاقم از یاد تصویرهای پررنگ تو خسته است...

من تا به کی باید بند بند انگشتانم را تا 27 بشمارم و دوباره برگردم تا شب؟  

خیس- نوشتم را نمی بینی؟من امشب خیس نخواندم که پیاله محبت خالی ست..نه!  

خواستم بدانی که:

 

من بی نفس ،نفس کشیدن، هرگز نخواهم ...  

 

                                             

 

   
نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت 4:14 PM توسط تا ستاره(21)|