آسمان رنگین است
باز من شوق نوشتن دارم .... باز من جرات خواندن دارم..... از بابت هر آنکه تورا می خواند..... باز من نرگسی به دامن دارم...
خوب است که تو پری از نگفته ها... اما من... از گفته ها خالیم... میان جامدادی خسته سالهای کودکی ماژیک زرد هنوز خورشید را می شناسد... و مداد قرمز خون را نقاشی می کند و میان آبی ماهی می نشاند... ماژیک آبیم هنوز دریا می کشد... و سبزم جنگل... هنوز جوهر دارند... انگار نه انگار که زمان جوهر ایام را می خشکاند... کجا می روی؟ که من تازه از تو سیراب شده ام... بازآ..از همان پنجره ای که گریخته ای... ای نسیم صبح زده سحری!! پینوشت:این پست همینطور یه هویی،امروز صبح،پشت کیبورد متولد شد این اشک، بی قراری برای توست؟ یا چکیده اندوه پرتغالی روزهای آفتابی بی تو؟ می دانستی ک یک زن همیشه بی قرار است؟ بی قراری های من مانند امتداد شب کوچه های شعر "مشیری" پایان ندارد! شمارش روزی به پایان می رسد... می دانم... خیس خیسم... من اینجا... زیر رگبار بوسه هایت... چون درختی خواب در طوفان آخرین قطره های اشک رفتن پاییز... سرماخوردگی، یعنی گرفتن مرخصی از زندگی و از سر کار نوش جان هر آدم گرفتار ..... یعنی صبحانه را در تخت میل کردن روزها را همینطور سهل ،طی کردن سرماخوردگی، یعنی تخم مرغ و آب گردن یعنی خواب و ریلکسیشن تن سرماخوردگی اند بی خیالی ست زدن بر طبل خواب وبی عاری ست پس نوشت:ایول به خودم! تو هیچ کس نیستی...هیچ کس...چون تو خود خود منی... و اینک منم... زنی ایستاده در هجوم بادهای سرد... در سیطره یخ باغ گل سرخ... در بی انتهای تکلٌفهای بی تکلیف... در ترس بی اندازه کبوترهای زار در کابوس زرد چنارهای مست در آستان تو... بر شانه هایت.. که تا برهنه ترین پگاه برایم شاهانه ترین لالایی را زمزمه کنی... پ...مثل پریدن... میم...مثل تو...مثل من... ستیغ آفتاب می سوزاند دستم را در اوج حلول پاییز... در خانه سبز چمن روبه روی لابی هتل در بحبوحه زمان هم آغوشی برگ و زمین کمترین سایه ها هم مصرف شده اند... می دانستی که این درخت ،خاطره است؟ نوشتم نامت را بر پوست ترش... نوشتی مرا بر دست و دلش... حال درخت برجا مانده است در گذر سالهای سخت فرسوده است... باز می نویسمت بر باد... تا گذرد باز از دردودل درخت آباد... به وسعت کلیشه جمله دوستت دارم ،دوستت می دارم. باد پاییزی همه چیز را خشک می کند... حتی پوست دستان مرا... آخه این چه وضعشه؟؟ طرف خودش سی سال پیش انقلاب کرده!پدرش در اومده!۳ تا برادرش تو جنگ کشته شدن!!(شهید شدن!!!) حالام پسرشو ۴۰ روزه گرفتن و نمی گن مرده یا زنده س!انقده چزوندنش و سرگردونش کردن که از انقلاب کردنش پشیمون شده! نسل سوخته به همین می گن!! خوب و عزیزی ایران زیبا پاینده باشی ، ای خانه ما من دوست هستم با شهرهایت با کوه و دشتت،با نهرهایت خورشید زیبا یک بار دیگر تابیده از تو ال... اکبر در هر کجایت خون شهیدان پیوسته جاری ست ای خاک ایران در کوی و کوچه ،در شهرهایت روییده لاله،جانم فدایت جانم فدایت... جانم فدایت... ایران زیبا ....جانم فدایت.... دیگر شعرهایم در عُمق شبهای دراز در ذهن شبپره بی پرواز نمی آید به گوش آی! ای بزرگان خواب و چموش مدتی ست که فریادم گشته خموش... دیرگاهی ست که می کوشم، نباشم هرگز ننویسم ،نخوانم،نسرایم هرگز اما نوشتن حیات قلم است گر بمیرد قلمم ، سلاح سردم پس چیست؟ زین پس نگارنده خون و تاریخ ،پس کیست؟ که نویسد ازین ظلمت دهر نویسد از قتل و سپر؟ روزنه ها را به گل بسته اند دُرنا و کلاغ همه پر بسته اند می دانم که در پس این روزهای تاریک روزهای سیاه نزدیک است نزدیک... می دانم که سلاح من قلم است بر دریای تنگنا و غم ،بلم است می دانم که آسمان نبارد جز خون این روزها خود آنانند، مغبون آب دریا گیرد دامن این نوح را آه سنگ گیرد سینه این کوه را این روزها به دور از هیاهوی سفیدگرا ها و سبزنشین ها ، در کوچه باغ خاطره پرسه می زنم... سخت می نویسم دیگر...انگار نوشتن من هم داغ شده است و زیر سایه زمان ذوب می شود... دستهایم مرطوب و زبانم گس می شود... چرخ می خورم ...چرخ... آن پایین عده ای خود را گم کرده اند و دهانهایشان در غریو های بی مایه تکه تکه می شود... نمی دانم چه خواهد شد؟رنگ آبی می زنم بر بالاپوش سبکم... که نشانگر هیچ است و هیچ کس مرا به خاطر رنگم ریشخند نخواهد کرد... گوشه ای از آسمان ابری ست و آن بالاتر جای یک ابر خالی ست... من از آسمان کم شده ام.. . سرم بر سینه ات... ناخودآگاه می هراسم از صدای تپش قلب.. می دانستی که من جرات ایستادن ندارم هرگز...؟ می دانی که قهرت رویای نیمه شبهای بهاری را به ابتذال می کشاند؟ قهر که می کنی موسیقی قلب تنها می مانند و برگهای دستانم در انتظار آغوشت ،نروییده ،می خشکند... می دانی اگر نگاه غریبه شود،من تا به آخر نیستم؟می دانی که کفشهای انتظار چقدر تنگ است؟تاول زده است پاهایم در حضور شبهای صبوری... پژواک قهر تو خاموشیدن آفتاب است و انجماد ستاره های بی نشان... من قهر نمی خواهم.. من گل واژه آشتی چشمان همیشه پررنگ و سیاهت را می طلبم... ترکهای سقف را می شمارم تا وصلیدن تو... دیوار اتاقم از یاد تصویرهای پررنگ تو خسته است... من تا به کی باید بند بند انگشتانم را تا 27 بشمارم و دوباره برگردم تا شب؟ خیس- نوشتم را نمی بینی؟من امشب خیس نخواندم که پیاله محبت خالی ست..نه! خواستم بدانی که: من بی نفس ،نفس کشیدن، هرگز نخواهم ... آب می گذرد از فرق سرم... فرو می روم کم کم... قطره های شور سُرند روی گیسوانم و بازیگوش در بینی ام می نشینند... آن بالا آبی ست... آبی تر از هُرم نفسهای گرم تو، پیش از شیرجه در رود... دندانهایم سمفونی می زنند و بعد یخ نزده روی هم می غلتند... پرنده ای معصوم روی پوست سرم سوار و وزنش چون کوهی مرا به وجود ناموجودی هُل می دهد... همه چیز آویخته است...ریه ها غوطه ور در ظهر آفتابی رود ... دستم چنگ می شود... خدا صدایم می کند... و بعد حُباب است و حُباب... ... چند درخت آنطرفتر،من آنجا به تخته سنگی گیر کرده ام و شنهای ظریف و ترسو از صورتم می گریزند... تو خیمه زده ای بر من، دمروُ... ناله می کنی... من..؟ انگار سالهااست که خندیده ام... بُلند بُلند... دوستانی که به رنگ آبند و از جنس حیات. افق می گشایند در برابر چشمت، بی ریا و یکدست . جلوتر که می روی انگار دانه های دلشان را می بینی و ترانه پرواز را می شنوی. از میان دو انگشتت ، واحه سبزی پیداست. واحه سبز هزاردستان! "شاید یک رویا باشد" ساعت دو بعدازظهر رو نشون میداد.دلش غنج میزد: از زیر تور سفید صورت امید رو دید زد! - وکیلم؟؟ - بعله! وسط جمعیت اتاق عقد یکی صدا زد: عروس دیوونه س! امید تو هم دیوونه ای که داری می گیریش! دخترک چشماشو باز کرد؛ سقف سفید بود، سفید سفید. دو تا پرستار داشتن دست و پاهاشو به تخت میبستن و باهم حرف می زدن: - طفلکی! هیچ کس نمی آد دیدنش! - هیچ کسو نداره! پسره ولش کرده و رفته. - پدرو مادرش چی ؟ - یتیمه! الان پنج ساله که آوردنش "روزبه".هر روز ساعت دو بعدازظهر میزنه به سرش. پایان 28/10/87 پی نوشت: این داستانک جز 10 نوشته اول جشنواره داستانک نویسی هزار دستان شد.

...













| Design By : Night Skin |
